تبليغاتX
زندگی خالی نيست

زندگی خالی نيست

به نور نگاه کن، سايه ها پشت سرت خواهند بود

 

پرهیز می‌کنم از تو

از آن طنین ِ افسونگر ِ صدایت

که هر صبح درْ گوشم چون زنگ ِ ناقوسی نواخته می‌شود.

 

از آن طعم ِ شیرین ِ خیالت

که هر شب چون لباسی بر تن ِ من است.

 

پرهیز می‌کنم از تو

و در ذهنم جای تو کلماتی را می‌نشانم

تا بپوشانَدَتْ

تا فراموشت کنم زیر ِ غبار ِ کلماتی چون

تلخ، جدایی، دلگیر و سرنوشت.

 

پرهیز می‌کنم از تو

و ذهنم را چون لباسی -هر صبح- می‌شویَم

تا پاک شود از تو و خیالت

تا باز خیالاتی نشوم

که تو را دارم.

 

پرهیز می‌کنم از تو

از روزی که دکتر گفت

عـــشــــق، درد ِ بی‌درمان ِ توست...

 

 

 

+ نوشته شده در  91/02/27ساعت   توسط شین  | 

 

حرف که می‌زنی
من از هراس طوفان
زل می‌زنم به میز
به زیرسیگاری
به خودکار
تا باد مرا نبرد به آسمان.

 

لبخند که می‌زنی
من
- عین هالوها -
زل می‌زنم به دست‌هات
به ساعت مچی طلایی‌ات
به آستین پیراهنت
تا فرو نروم در زمین.

 

دیشب مادرم گفت تو از دیروز فرورفته‌ای
در کلمه‌ای انگار
در
عین
در شین
در قاف
در نقطه‌ها.

 


و دست‌هایت بوی نور می‌دهند / مصطفی مستور

 

 


برچسب‌ها: مصطفی مستور
+ نوشته شده در  91/02/15ساعت   توسط شین  | 

 

این همه گنجشک

                       بر یک درخت

اینهمه آواز

              با یک نُت

 □

 

این همه چتر - در یک باران

این همه تنهایی -

                      در یک شهر

 

از کتاب «شاعر  شنیدنی‌ست» سروده‌ی «محمّدعلی بهمنی»

 

 


برچسب‌ها: محمد علی بهمنی
+ نوشته شده در  91/01/27ساعت   توسط شین  | 

 

 

- عیب کار اینجاست که تو به قدر کافی مرا دوست نداری.

- مسلّم است که تو را دوست دارم. وحشتناک همین است، زیرا دوست داشتن برای من کافی نیست، هنوز هم به تفکّر دربارهٔ خودم ادامه می‌دهم. من بیش از هیجده سال ندارم، و از همین حالا دوست داشتن را بلد نیستم، والاّ تمام وقت دربارهٔ آنچه در زندگی خواهم کرد نمی‌اندیشیدم. اگر واقعاً دوست داشتن را بلد بودم، دیگر وجود خودم را احساس نمی‌کردم. فقط تو برایم مطرح بودی. عشق واقعی هنگامی است که خودت را در وجود دیگری محو بدانی. آنوقت...

 

از کتاب «بادبادک‌ها» نوشته‌ی «رومن گاری» ترجمه‌ی «ماه‌ منیر مینوی»

 

 


برچسب‌ها: رومن گاری
+ نوشته شده در  91/01/17ساعت   توسط شین  | 

 

از زیر سنگ هم شده پیدایم کن!

دارم کم‌کم این فیلم را باور می‌کنم
و این سیاهی‌لشکر ِ عظیم
عجیب خوب بازی می‌کنند.
در خیابان‌ها
کافه‌ها
کوچه‌ها
هی جا عوض می‌کنند و
همین که سر برگردانم
صحنه‌ی بعدی را آماده کرده‌اند.

از لابه‌لای فصل‌های نمایش
بیرونم بکش!
برفی بر پیراهنم نشانده‌اند
که آب نمی‌شود،
از کلماتی مثل خورشید هم استفاده کردم
نشد!
و این آدم‌برفی ِ درون
که هِی اسکلت صدایش می‌کنند
عمق زمستان است در من.

اصلاً از عمق ِ تاریک ِ صحنه پیدایم کن!
از پروژکتورهای روز و شب
از سکانس‌های تکراری زمین، خسته‌ام!

دریا را مچاله می‌کنم
می‌گذارم زیر سر
زُل می‌زنم به مقوای سیاه ِ چسبیده به آسمان
و با نوار ِ جیرجیرک
به خواب می‌روم.

نوار را برگردانند
خروس می‌خواند.

از زیر ِ تخت هم شده پیدایم کن!

می‌ترسم
می‌ترسم چاقویی در پهلویم فرو کنند
یا گلوله‌ای در سرم شلیک
و بعد بگویند:
«خُب،
                               نقشت این بود.»

 

 

مجموعه شعر « حفره‌ها » سروده‌ی « گروس عبدالملکیان »

 


برچسب‌ها: گروس عبدالملکیان
+ نوشته شده در  91/01/12ساعت   توسط شین  | 


اگر
دوست منی
کمکم کن
تا از پیش‌ات بروم.

اگر یار منی
کمکم کن
تا از تو شفا یابم.

اگر
می‌دانستم که عشق خطر دارد
                                           دل نمی‌دادم.

اگر
می‌دانستم که دریا عمیق است
                                           دل نمی‌زدم.

و اگر
پایان را می‌دانستم
آغاز نمی‌کردم.

دلتنگ شده‌ام
به من بیاموز
که ریشهٔ عشقت را
از ته بزنم.

به من بیاموز
که اشک
چطور جان می‌دهد
در خانه چشم؟

به من بیاموز
که قلب چگونه می‌میرد
و دلتنگی
خود را می‌کشد.

اگر
پیامبری
از این جادو
و از این کفر
               نجاتم دِه
عشق تو
کفر است
رستگارم کن.

اگر توان داری
از این دریا
بیرونم بکش
که من
شنا نمی‌دانم
و موج آبی چشمانت
به ژرفایم می‌کشاند
من
در عشق
نازموده‌ام
             و بی‌قایق.

اگر
پیش تو بها دارم
دستم را بگیر
که من سراپا عاشقم
که من در زیر آب
                     نفس می‌کشم

 

من

غرق

 غرق

غرق می‌شوم.

 

 

                          از کتاب « بلقیس و عاشقانه‌های دیگر »
                                                                 سروده‌ی « نِزار قبّانی »
                                                                               ترجمه‌ی « موسی بیدج »


 


برچسب‌ها: نِزار قَبانی
+ نوشته شده در  91/01/07ساعت   توسط شین  | 

 

 

 

        باد بهاری وزید  از طرف مرغزار

        باز به گردون رسید  نالهٔ هر مرغ زار

 

سرو شد افراخته  کار چمن ساخته

نعره‌ زنان فاخته  بر سر بید و چنار

 

        گل به چمن در بر است  ماه مگر یا خور است

        سرو به رقص اندر است بر طرف جویبار

 

شاخ که با میوه‌هاست سنگ به پا می‌خورد

بید مگر فارغ است  از ستم نابکار

 

        شیوهٔ نرگس ببین  نزد بنفشه نشین

        سوسن رعنا گزین  زرد شقایق بیار

 

خیز و غنیمت شمار جنبش باد ربیع

نالهٔ موزون مرغ  بوی خوش لاله‌زار

 

        هر گل و برگی که هست یاد خدا می‌کند

        بلبل و قمری چه خواند  یاد خداوندگار

 

برگ درختان سبز پیش خداوند هوش

هر ورقی دفتری‌ست معرفت کردگار

 

        وقت بهار است خیز تا به تماشا رویم

        تکیه بر ایام نیست تا دگر آید بهار

 

بلبل دستان بخوان مرغ خوش‌الحان بدان

طوطی شکرفشان نقل به مجلس بیار

 

        بر طرف کوه و دشت روز طواف است و گشت

        وقت بهاران گذشت  گفتهٔ سعدی بیار

 

 

 


برچسب‌ها: سعدی
+ نوشته شده در  91/01/01ساعت   توسط شین  |